هبوط
tavafe del
چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی كه سراپا گناه و معصیت، و سراپا تقصیر و نافرمانیم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است كه نیامرزیده از دنیا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم...... متن وصیت نامه دکتر علی شریعتی شخصیتهای مدرج، گذرنامه
را گرفتم و برای چهارشنبه، جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از امروز دوشنبه،
سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهرههای بیهوده تر، ظهر در
فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست نشانهای از تحمیل مدرنیسم
قرن بیستم، بر گروهی (که به قرن بوق تعلق دارند). گرچه هنوز از حال تا مرز،
احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور،عازم سفرم و به حکم شرع،
در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج
سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است، چه خواهد بود!؟ جز
اینکه همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بیدریغی، تماماً
واگذار کنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش
کتابهایم و نوشتههایم و آنچه دارم و ندارم، بپردازد که چون خود میداند، صورت ریزش
ضرورتی ندارد... از غم جدا مشو که غنا میدهد به دل گریان فرشتهایست که در سینههای تنگ غم میرسد به وقت و وفا میدهد به دل تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن نازم غمی که ساز و نوا میدهد به دل زنگ غمم مبر که صفا میدهد به دل غم صیقل خداست خدا یا ز مامگیر با همتی که بال هما میدهد به دل ****************************** مایه ی حسن ندارم که به بازار من آئی جان فروش سر راهم که خریدار من آئی ای غزالی که گرفتار کمند تو شدم باش تا به دام غزل افتی و گرفتار من آئی همه در حسرتم ای گل که به گلزار من آئی با تو آن پنجه نبینم که به پیکار من آئی صید را شرط نباشد همه در دام کشیدن به کمند تو فتادم که نگهدار من آئی که به یک خنده دوای دل بیمار من آئی به امیدی که تو هم شمع شب تار من آئی که تو ای طوطی خوش لهجه شکر خوار من آئی شهریارا خجل از لعل شکربار من آئی وصیت نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است... باز مي گردم . رجعت!
بهشتي را كه ترك كردم باز مي جويم. دستهايم را از آن گناه نخستين، عصيان، ميشويم،
همه ي غرفه هاي بهشت نخستينم را از خويشتن خويش فتح مي كنم! طبيعت را تاريخ را و
خويشتن را. در انجا من و عشق و خدا دست در كار توطئه اي خواهيم شد تاجهان را از نو
طرح كنيم. خلقت را بار ديگر آغاز كنيم. در اين ازل ديگر خدا تنها نخواهد بود. در
اين جهان من ديگر غريب نخواهم ماند. اين فلك را از ميان بر ميداريم.پرده ي غيب را ميدريم. ملكوت را به زمين فرود مياوريم. بهشتي كه در ان درختان همه درخت ممنوع
اند جهاني كه دستهاي هنرمند ما معمار ان است... نیایش... یک شبی مجنون نمازش را شکست عشق آن شب مست مستش کرده بود هر كس به میزانی كه به تنهایی نیاز دارد ، عظمت دارد و بی نیاز تر است .
ادامه مطلب
ادامه مطلب
از اشک چشم نشو و نما میدهد به دل
دل پیشواز ناله رود ارغنون نواز
سر میکشد چو ماه و صلا میدهد به دل
این غم غبار یار و خود از ابر این غبار
ای اشک شوق آینهام پاک کن ولی
این جوهر جلی که جلا میدهد به دل
قانع به استخوانم و از سایه تاجبخش
وز غم جزع مکن که جزا میدهد به دل
گلشن طبع من آراسته از لاله و نسرین
سپر صلح و صفا دارم وشمشیر محبت
نسخه ی شعر تر آرم به شفاخانه ی لعلت
روز روشن به خود از عشق تو کردم چو شب تار
گفتمش نیشکر شعر از آن پرورم از اشک
گفت اگر لب بگشایم تو بدان طبع گهربار
ادامه مطلب


بی وضو در کوچه لیلا نشست
فارغ از جام الستش کرده بود...
ادامه مطلب
![]()
![]()
| Design By : Pichak |


